ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

اینجا نه غزه، نه لبنان، بلکه منطقه غرب سرزمین ایران است. خودت را تا صبح میکشی!

با تمام وجودم فرياد مي زنم:
آي جهل و ناداني نابودت خواهم كرد!

روزگاري كه ما ساده از كنار همه مسائل مي گذشتيم چه بسيار از اين دست اتفاقات كه در ايران ما افتاد! و در تاريخ اين سرزمين به نام من و شما تمام شد. آيندگان درباره ما چنين خواهند نوشت: "مردم ايران خفته در خواب غفلت، در سال 1386 خورشيدي ضجه‌هاي دختركي نوجوان كه گيسوان خود را به آتش مي‌كشيد را نشنيدند."
این در حالی بود که سیل پول هایی که می بایست خرج جا انداختن فرهنگ زندگی بهتر در هزاره سوم در بین سطوح مختلف جامعه شود، و یا از افراد آسیب پذیر جامعه حمایت قاطع بکند و سر پناهی کاملا امن برای پناه گرفتن آنها ایجاد کند، به سمت لبنان و فلسطین و عراق و یمن و افغانستان می رفت تا با بی رحمی هرچه تمام مردم آن کشورها را نیز به کشتن دهد. آری اینجا نه غزه، نه لبنان، بلکه منطقه غرب سرزمین ایران است. خودت را تا صبح میکشی!

خودت را تا صبح مي کشي!
پديده‌ اي که در غرب کشور بيداد مي کند. . . .
غروب بود، آبانماه هم بود، گورستان پر از سرما و نيستي بود. ناله هاي سوزناک زني از مرده شور خانه مي آمد که حوصله مردها را سر مي برد. مضطرب بودند، زير لب چيزي مي گفتند و دود سيگارشان را در نگاه يخ زده يکديگر مي‌ريختند. پير مردها نزديک در مرده شور خانه نشسته بودند و آرام با يکديگر صحبت مي کردند و گاهي با شيون و ناله هاي زن، سرشان را از روي ناراحتي تکان مي دادند. زني از مرده شور خانه بيرون آمد. خم شد و در گوش يکي از پيرمردها چيزي گفت. بقيه کنجکاو به آنها نگاه مي کردند.
زن پيامش را رساند و بالاي سر پيرمرد به انتظار پاسخ ايستاد، چهره پيرمرد در هم رفته بود، رو به پيرمردي که نگاه منتظرش را به او دوخته بود گفت: "ميگن نمي شه ميت رو شست، چي کار کنيم"
پيرمرد که سرش را براي شنيدن جلوتر برده بود به حالت اولش برگشت و گفت:
"زود کفنش کنند کار تمام شود، خدا از سر تقصيراتش بگذرد!"
زن به مرده شور خانه برگشت ناله اي که از مرده شورخانه مي آمد سوزناک تر شد. مردها بيشتر احساس ترس کردند، طاقت تحمل خشم سرد گورستان را نداشتند. تا اينکه جنازه را بيرون آوردند، چهار زن ميانسال چهار گوشه تابوت را گرفته بودند و زن جواني پشت سر آنها با ناله هاي آشناي خود مي آمد. مردها بلند شدند، آخرين پُک ها را به سيگارشان زدند، تابوت را از زنها گرفتند و براي نماز جلوي مرده شور خانه گذاشتند، دو نفر از آنها رفتند تا سيد پيري را که از زور سرما به داخل اتومبيل پناه برده بود بياورند، پيرمرد عصا زنان آمد.
جلوي تابوت ايستاد و پيش از آنکه نيت کند، سرش را برگرداند و داد زد: "گفتيد زن است؟ . . . بله"
سيد غريبه‌يي بود، «ميرزا مروت» حاضر نشده بود براي ميت دختري که از خانه فرار کرده و خودش را آتش زده بود نماز بخواند.
پيرمرد بي خبر از همه جا نماز ميت را خواند.
سپس مردها تند دست به کار شدند و جنازه ريحانه را با عجله در قبر کم عمقي که ناشيانه کنده شده بود قرار دادند. ناله هاي زن جوان شدت گرفته بود زن هاي ديگر او را احاطه کرده بودند تا مزاحم کار مردها نشود، گويي همگي عجله داشتند تا پرده آخر يک تراژدي را هر چه زودتر تمام کنند، بخاطر همين بود که مردها در ريختن خاک بر يکديگر پيشي مي گرفتند.
پس از اتمام کار با قدم هاي تند و تني خسته برگشتند، گويي بار سنگيني را از دوششان برداشته بودند، همه چيز تمام شده بود آبروي ريخته شده را خاک کرده بودند، انگار اصلا ريحانه‌يي وجود نداشته است.

دختري که تا ديروز از هر انگشتش هزار هنر مي باريد، انگشتاني که در آتش جهل مردمان عجول سوخت، نفرين بر چشماني که او را با پسر همسايه در حال حرف زدن ديده بود، آن وقت نا‌مادري اش الم شنگه‌يي به پا کرد، اول فحش و کتک ريحانه بود، بعد کشاندن موضوع به در و همسايه.

او که فرصتي به دست آورده بود تا از شر ريحانه خلاص شود، براي اينکه رابطه آنها را ابدي کند، حرفهايي بر زبان آورد که ريحانه مجبور شد همان روزاز ترس پدر و برادرهايش به خانه خواهرش در شهر فرار کند. اما قضيه چنان در روستا پيچيده بود که جز مرگ راه ديگري نبود. خودش را در انبار خانه خواهرش به آتش کشيد. خواهري که او را فهميده بود و با ناله هايش حوصله مردها را سر مي‌برد.
از ريحانه و ريحانه هاي ديگر چيزي جز خاطره روزي که خودشان را به آتش مي کشند باقي نمي ماند. خبري که همه جا پخش مي شود، مردم با شنيدن آن افسوس مي خورند "حيف شد، طفلي چقدر عذاب کشيد!"، "مثل يه دسته گل بود"، "خدا بگم فلاني را چه کند". . .
خبري که بر صفحات حوادث روزنامه ها نقش بسته و مو به تن خوانندگان سيخ مي کند.

آيا تا به حال دچار سوختگي شده ايد؟
مثلا انگشتتان، موقعي که به ظرف غذاي روي اجاق دست مي زنيد؟ سوزش شديدي دارد و براحتي ول کن نيست! حالا تصورش را بکنيد يک دختر چهارده ساله وقتي با ريختن نفت به سر و رويش خودش را به آتش مي کشد چه حالي پيدا مي کند. آتش تمام وجودش را فرا مي گيرد، گيس هاي بلندش را، چشمان زيبا و صورت معصومش را. جيغ مي کشد، دست و پا مي زند، خودش را به در و ديوار مي کوبد، اما آتش قانون خودش را دارد و هيچ منطقي را بر نمي تابد، همانند قانون کهنه جهل و ناداني که دخترک را به دامن اين آتش سوق داده است.

از آن دختر ظريف با آن خنده هاي ريز و نگاه هاي شيطنت آميز، توده‌يي در هم از گوشت و استخوان و لباسهايش بر جاي ميماند! چرا؟
واقعيت اين است که راه ديگري وجود ندارد کسي به خواسته هاي چنين افرادي توجه نمي کند، عموما در وضعيت عادي حق حرف زدن ندارند، چه رسد به زماني که از ديد جامعه انسانهاي گناهکار نيز شناخته شوند.
در واقع ريحانه با هيچ منطقي نمي توانست بيگناهي خود را ثابت کند و تا آخر عمر بايد نگاههاي سنگين ديگران و نزديکانش را که او را به چشم يک دختر هرزه مي ديدند تحمل کند، آخر سر هم مجبور بود با پيرمردي از روستاي ديگر ازدواج کند، در ساير موارد هم، زن مجبور است که تحمل داشته باشد تحمل فقر، تحمل کتک، تحمل شوهر معتاد، هر گونه اعتراضي او را به بي لياقتي متهم خواهند کرد، او خودش را به آتش مي کشد تا آنجا که مي تواند خودش را نشان دهد، جيغ و داد بکشد و همه بي تفاوت هاي پيرامونش را براي خاموش کردنش به شتاب وا دارد، تا حداقل کسي متوجه او باشد که احساس دارد و سوختن را مي فهمد. . . .

يكي از کارشناسان امور آسيب ديدگان اجتماعي، در خصوص وضعيت اجتماعي مناطقي که بيشترين آمار خودسوزي را دارند مي گويد:
در اين مناطق (غرب کشور) جامعه ظاهرا شهري شده است اما زير ساختهاي آن همچنان قومي و قبيله‌يي باقي مانده است.

زير ساخت هايي که با توسعه اجتماعي همخواني ندارند در نتيجه قشر جوان جامعه با تعارض مواجه مي شود. عناصر فرهنگي کهنه و متحجرانه اين زير ساخت ها حتي خودکشي را به اين جوانان تحميل مي کنند، مثلا تا گفته شود "دخترت با فلاني ديده شده؟" پدر يا برادر دختر ضمن تنبيه به او مي گويند: «خودت را تا صبح ميکشي!»

اين کارشناس روانشناسي در ادامه مي گويد: عدم توسعه متعادل در مناطق غرب بويژه ايلام، زمينه اين قبيل حوادث را فراهم کرده است. ما از حقوق زنان حرف مي زنيم، شعار مي دهيم، و در رسانه هاي خود حضور آنان را منعکس مي‌کنيم، اما اين وضعيت بطور کامل در کشور حاکم نيست، در بسياري از مناطق فشارهاي سنتي همچنان رواج دارند، براي همين زماني که جوان تحت تاثير اين شعارها عمل مي کند از سوي اين سنتهاي کهنه سرکوب مي شود.

نمي توان يکشبه عناصر کهنه و متحجر فرهنگي مربوط به دوره پدر سالاري را از بين برد و يک پدربزرگ را عوض کرد تا مثل نوه خود فکر کند، نياز به برنامه ريزي هاي گسترده دارد بايد فرهنگ جديد را به اشکال مختلف آموزش داد و جو موجود را باز کرد.
تا همين اواخر بحث خودسوزي تنها به مناطق غرب کشور خلاصه مي شد، اما اخبار مربوط به استان هاي قزوين، مازندران و فارس نشان ميدهد که بايد اين پديده را به شکل جدي در مناطق مختلف کشور ريشه يابي کرد. اخباري که بيانگر کاهش سن خودسوزي و افزايش موارد آن است، متاسفانه به دليل محافظه کاري هاي اجتماعي آمار و اطلاعات دقيقي از خودسوزي زنان در دست نيست، تحقيقات انجام گرفته نيز منطقه‌يي و استاني بوده و عملا آمار دقيقي از نرخ خودکشي و خودسوزي در کل کشور ارايه نمي دهند.
با اين حال در بيشتر اين تحقيقات اختلاف ها و کشمکش هاي خانوادگي، فقر، ازدواج تحميلي، اعتياد و تشديد فشارهاي سنتي بر زنان به عنوان عوامل خودسوزي افراد در نظر گرفته شده است. آمارهاي منطقه‌يي نشان مي دهد که خودسوزي در سالهاي اخير افزايش يافته است. به عنوان نمونه در استان ايلام آمار خودسوزي از ۱۴ درصد در صد هزار نفر در سال ۷۵، به ۲۹ درصد در صد هزار نفر در سال ۸۰ رسيده است. در همين سال آمار استان کرمانشاه ۳۱ درصد و همدان ۲۸ درصد در صد هزار نفر گزارش شده است.
منبع: خانواده ما

در آخر پرسشی که همیشه ذهن من را به خود مشغول می دارد این است که:
آیا جنبش سبز می تواند روزی به چنین تراژدی های دردناک در سراسر سرزمین ایران پایان دهد؟

هیچ نظری موجود نیست: